رسالت شغلی، عامل رضایت یا بانی شکست؟
بارها کار خود را عوض کردید؟ با شوق و ذوق، کار جدیدی راه انداختید یا استخدام شدید اما پس از مدتی آن را رها کردید و بابت تصمیم گیری جدیدتان، توسط دیگران مواخذه شدید؟ انقدر سرزنشتان کردند که حتی از فکر کردن به کار جدید می ترسید و ترجیح می دهید تا ابد در همین شغل خسته کننده و کسالت آوری که دارید مشغول بمانید؟

تبریک می گویم. شما "انسان" هستید. همه اینها طبیعیست و هیچ اشکالی به آن وارد نیست...
اما در این بین افرادی وجود دارند که از وضعیت شما و نقطه ضعفی که دارید، استفاده می کنند تا خواسته یا ناخواسته در پوشش معنویت، برای مدتی، قول شغل ماندگار را بدهند، برای مدت کوتاهی خوشحالتان کنند، و هنگامی که این کار را نیز مانند کارهای قبل رها کردید، برچسب دیگری به کلکسیونی از صفات منفی شما که قبلتر، توسط دیگران نسبت داده شده بود، اضافه کنند. چگونه؟ با مفهومی به نام "رسالت شغلی" !
این افراد اعتقاد دارند که اگر شغل خود را رها می کنید یا هیچ یک از مشاغلی که تاکنون داشتید آنگونه که باید، شما را راضی نکرده اند، به این معناست که هنوز رسالت شغلی خود را نیافتید. در این باور، هر انسانی برای انجام رسالت خاصی متولد می شود. او باید تلاش کند تا آن وظیفه ی افسانه ای را کشف کند و از همان طریق به خدمت رسانی به خلق و کسب درآمد بپردازد. بدین شکل، چنین فردی از انجام کارها و شغلش به ارضای معنوی می رسد و تا ابد به خوشی و خرمی، گذران زندگی می کند. و اگر خدای ناکرده، نتواند رسالت خود را بیابد، همواره حس گمگشتگی دارد و هیچ کاری، پازل وجودی اش را تکمیل نمی کند. طرز فکری زیبا اما مخرب. در ادامه به آسیب های ناشی از این طرز فکر می پردازم...
افرادی که تحت تاثیر این باور قرار میگیرند، به امید روزی که رسالت خود را بیابند، زمان زیادی را از دست می دهند. حتی اگر شغلی برایشان جذاب به نظر برسد، از ترس اینکه مبادا رسالت شغلی آنها نباشد، آن را شروع نمی کنند. مردد هستند و تا ابد در انتظار پیدا کردن آن رسالت ، منفعل می مانند.
درواقع، این پیدا نکردن رسالت شغلی نیست که آنها را به فردی گیج و گم تبدیل می کند بلکه خود مفهوم رسالت شغلیست که آنها را از اقدام ترسانده و مسبب شکستشان می شود.
-
نابود کردن غیر ضروری تمام زحمات قبلی
"اگر این شغل، رسالت واقعی من باشد، باید تا ابد حس خوبی به من دهد. باید از تک تک ثانیه هایی که آن را انجام می دهم لذت ببرم. هرگز برایم کسالت نخواهد آورد، هرگز انگیزه ام را از دست نخواهم داد، هرگز دچار فرسودگی شغلی نخواهم شد..."

غلط.
تمام آنچه در هستی و نیستی هست و نیست، از دوگانگی برخوردار است.
ما نمی توانیم قسمت خوب آن را گلچین کنیم و مابقی را دور بریزیم. در مورد این نوع تفکر در مقاله زمستان و پروداکتیویتی صحبت کرده ام. هر کسب و کاری، فاز ماه عسل دارد. دوره ای که انگیزه بسیار زیادی برای انجام آن داریم. بدون نیاز به خودانگیزشی، کارها را انجام می دهیم و احساس خستگی و کسالت را تجربه نمی کنیم. اما در فاز بعدی، دیگر مهم نیست با چه میزان شوق و اشتیاق، کسب و کار را راه انداختیم و شغلمان را شروع کردیم. آنچه دوست نداریم خودش را نشان می دهد، سختی، چالش، کسالت، خمودگی، بی انگیزگی، تردید و حتی گاهی تنفر. طبیعت کسب و کار همین است. دوباره بالا می رویم، خوش می گذرد، موفق می شویم، هر چه می خواهیم همانطور که می خواهیم پیش می رود. و مسلما مدتی بعد، سقوط، رکود، شکست، بی حوصلگی و تردید جای آن را میگیرد.
مگر خود انسان غیر از این است؟ گاهی ذهنی پربار، فکور، تیز و خلاق داریم. گاهی ذهنی سفید مانند تخته وایت بورد. نه کلمه ای در آن یافت می شود نه نقاشی، نه ایده نه هدف نه برنامه. گاه روانی شاد و آزاد و جوان داریم، گاهی مضطرب، مستاصل و ماتم زده.
بنا براین باتوجه به تعریف رسالت شغلی، اگر طبیعت کسب و کار را نشناسیم، با اولین پیچ و خمی که مواجه می شویم، خط بطلانی بر تمام زحماتی که برای شغلمان کشیدیم و آن را قدم به قدم رشد دادیم کشیده و آن را رها می کنیم. این بار با احساس شکستی بیش از قبل.
-
خودتخریبی و بی احترامی به انسانیت

"امروز از انجام کاری لذت میبرم که چندی قبل، آن را کاری اجباری و بیهوده می دانستم. فردا از کاری گریزانم که امروز برای انجام دادنش لحظه شماری می کردم. کار جدیدم، آنقدر خوشحالم می کند که مطمئنم رسالت شغلی خود را پیدا کرده ام. اما وقتی تغییر کردم و دیگر به اندازه قبل از آن کار لذت نبردم، پس به صلاحیت قضاوت خودم شک می کنم. چرا فکر می کردم رسالتم است؟ چرا مطمئن بودم؟ نکند در تصمیم گیریهای تمام قسمتهای دیگر زندگی ام نیز، اینچنین اشتباه تصور میکنم؟ من صلاحیت تصمیم گیری ندارم. من صلاحیت انتخاب شغل ندارم. من صلاحیت اعتماد به خواسته هایم را ندارم..."
انسان ربات نیست. انسان رشد می کند، شکوفا می شود، درس میگیرد، حرکت می کند و تمایلاتش تغییر می کند.
انسانی با این ویژگیها نمی تواند یک رسالت شغلی مشخص داشته باشد...
-
اما اگر قبول کنیم رسالت شغلی وجود دارد، چرا اصولا نیازی به آن نداریم؟
- قدرت خلاقیت در تغییر شرایط
روزهایی که دانشگاه می رفتید یادتان می آید؟ سر کلاس آن دروسی که ابدا جذاب نبودند، نه به آن علاقه داشتید، نه دانستن آن درس دردی از دردهای شما یا جامعه دوا می کرد! اما سر کلاس می نشستید. روی سفت ترین و بدترین صندلی هایی که تاکنون ساخته شده اند. با نور سفید فلوروسنت. نه می توانستید موبایل بازی کنید، نه اسنک بخورید. نه با دوستانتان بگو بخند کنید. چگونه آن ساعات طولانی را گذراندید؟ گذراندید دیگر؟ شاید حتی بیش از نیمی از کلاسهایتان همین خصلت را داشت. کسالت آور، اجباری، بیهوده. اما شما با استفاده از توان خلاقیتی که دارید، توانستید راهی برای گذران آن ساعات اجباری بیابید. تصور استاد در خانه با پیژامه، برانداز پوشش او و قضاوت چاقی و لاغری اش، نقد صدایش، سخنانش، نحوه تدریسش، تصور خودتان بجای استاد، بررسی ضعف ها و نیازهای کلاس درس، بررسی طرح پارچه مانتوی همکلاسی صندلی جلویی، ریش همکلاسی بغلی، رویاپردازی راجع به آینده، برنامه ریزی تفریح بعد از دانشگاه، تصویرسازی لباسی که قرار است در مهمانی بپوشید، پیداکردن زوج های کلاس، خط خطی کردن گوشه کتاب، نقاشی کشیدن روی میز، کندن لاک ناخن، سوراخ کردن پاک کن، رد و بدل کردن صحبت با بغل دستی از طریق نوشتن ... بهرشکل سرگرم شدید، و همزمان کلاسهای اجباری را نیز گذراندید.

ما انسانها تحت هر شرایطی قابلیت این را داریم که بد را به خوب تبدیل کنیم.
قدرت سخت افزارمان است. قابل انکار نیست. پس می توانیم حتی در مشاغلی که کوچکترین ربطی به علایقمان ندارند، ذهنیتی را پیدا کنیم که برایمان لذت آفرین، سرگرم کننده و جذاب است. بعنوان نمونه، سارا را درنظر بگیرید که در واحد فروش یکی از شرکت های بزرگ کشور مشغول به کار شده بود. پشت تصمیم او به کار در این شغل، تفکر و تحلیل و مراقبه های عجیب غریب نبود. سارا به صورت فوری برای گذران زندگی پول نیاز داشت. ذاتا فروشنده نبود، دانشگاه هنر، تئاتر خوانده بود، عاشق بازیگری بود و سوابق کاری اش بد نبود. اما حقوق بازیگری اش حتی کفاف اجاره خانه اش در خارج از شهر را نیز نمی داد. بدینترتیب اولین جایی که او را برای مصاحبه پذیرفتند مشغول به کار شد. سارا از فروش متنفر بود. می گفت با اینکه دروغ نمی گوید، ولی از شوق و اشتیاقی که بابت آن کالا نشان می دهد، احساس یک کلاهبردار را دارد. شروع جلسه مان با گفتن این شرح حال بود " یکی دو هفته اخیر همش گریه می کنم، از شغلم متنفرم و باید هرجور شده رسالت شغلیم را پیدا کنم" تنفر سارا از کارش وقتی دامن گرفته بود که در اینستاگرام با مفهوم رسالت شغلی آشنا شده بود. احساس می کرد زندگی اش به هدر رفته و اگر سریعا از آن کار خارج نشود نفرینی سیاه، مابقی عمرش را می بلعد.
بعد از بررسی های گوناگون، پیشنهاد دادم که تا وقتی کار جدیدی بیابد، با استفاده از تفکر خلاقانه، راه حل مناسبی برای تبدیل این ایام سمی به ایامی خاطره انگیز و جذاب پیدا کند. قرار شد سارا تصور کند در فروشگاه، بازیگر تئاتر است، قرار است به اغراق آمیز ترین شکل ممکن، نقش یک فروشنده حرفه ای را بازی کند. گویا جمعیت چند صد نفره ای همزمان دارند بازیگری او را تماشا می کنند.
بعد از چند وقت، سارا عاشق شغل فروشندگی خودش شد. در بیوی پیج اینستاگرام، خودش را با افتخار، فروشنده فلان شرکت معرفی کرد. اخیرا دیدم بخاطر فروش بالایش ترفیع گرفته و سرپرست فروش شده است.
از این دست نمونه ها و خاطرات الهام بخش زیاد دارم که در مقالات آینده حتما ارائه خواهم داد. اما هدفم از ذکر مورد سارا، اینست که ما با چند تغییر کوچک در ذهنیتمان می توانیم شغلی که متنفر هستیم را نیز به رسالت شغلی تبدیل کنیم. بی آنکه منتظر بمانیم، کائنات، شغل رویایی و اسطوره ای ما را بر ما مستولی کند!
- بینهایت شغل مناسب برای پکیج شخصیتی و استعدادمان
همانطور که دیدید چنین طرز فکر به ظاهر زیبا و الهامبخشی می تواند باعث شکست فرد در تمام قسمتهای زندگی اش شود. ترکیب سیم پیچی مغز ناشی از وراثت (و شرایط رشد) با تربیت و یادگیری، مجموعه ای ایجاد کرده که به آن شخصیت می گوییم.
هر وقت از استعدادهایمان استفاده کنیم، چالشهایی مناسب مهارتمان بیابیم و در شغلی بر اساس نوع شخصیتمان مشغول شویم، به این معنیست که در مسیری ایده آل قرار گرفتیم.
اما فرقش با رسالت شغلی اینست که، ما بر اساس پکیج هویتمان، می توانیم در مشاغل بیشماری خدمت رسانی کنیم و احساس رضایت درونی ناشی از کار کردن را تجربه نماییم. با درنظر گرفتن فرضیه وجود رسالت شغلی، صرفا خودمان را به یک گزینه خاص خیالی محدود کردیم. غافل از اینکه هزاران شغل و فعالیت وجود دارد که می تواند به رسالت شغلیمان تبدیل شود. هم خودمان از آن لذت برده و هم به دیگران خدمت رسانی کنیم...

برای پیدا کردن شغل یا راه اندازی کسب و کار مناسب، صبر نکنید. وارد بازی شوید، آزمون و خطا کنید. از آن لذت ببرید، دردش را بچشید، موفق شوید، شکست بخورید، کم انگیزه شوید، شکوفا شوید و بازی کنید. اما اگر نهایتا تصمیم گرفتید آن را ترک کنید، بدون احساس گناه پرونده اش را ببندید و با شوق و ذوق، کار جدید خود را در آغوش بگیرید ...
همسفر شما: شاداکوشا :)