در مقاله قبلی، با استفاده از پژوهشهای دکتر بروس گریسون یاد گرفتیم که چطور مرز میان یک تجربه معنوی اصیل و بحران روانپریشی را تشخیص دهیم. اما شاید بپرسید: موضع رسمی کتاب مرجع روانپزشکان چیست؟ آیا علم رسمی روانپزشکی، همه چیز را بیماری می داند یا برای معنویت و مذهب هم جایگاهی قائل است؟ برای پاسخ به این سوال، باید به سراغ DSM برویم. DSM (راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی) معتبرترین کتاب در جهان است که روانپزشکان و روانشناسان برای تشخیص بیماریهای روانی از آن استفاده می کنند. شاید تعجب کنید، اما این کتاب مرجع، یک بخش ویژه و بسیار نجاتبخش دارد که مانع از آن میشود که پزشکان به تجربیات معنوی شما برچسب جنون یا اسکیزوفرنی بزنند. در این مقاله میخواهم این کد و موضع رسمی DSM را بررسی کنم.
سالها پیش، اگر کسی به روانپزشک میگفت من صدای خدا را شنیدهام یا احساس می کنم روحم از بدنم خارج شده، احتمال اینکه فورا با دوز بالای داروهای ضدروانپریشی بستری شود بسیار زیاد بود. اما روانپزشکی مدرن متوجه یک خطای بزرگ شد: سنتها، باورهای مذهبی و تجربیات عمیق روحی، بیماری نیستند. از زمان نگارش نسخه چهارم DSM و در نسخههای جدیدتر (DSM-5)، یک بخش کاملاً جدید به کتاب اضافه شد تحت عنوان مشکلات مذهبی یا معنوی (Religious or Spiritual Problem) که با کد تشخیصی V62.89 شناخته میشود. این کد به روانپزشکان میگوید اگر فردی به خاطر یک تجربه معنوی عمیق، دچار اضطراب، سردرگمی یا بحران فکری شده است، ممکن است بیمار روانی نباشد و صرفا در حال سپری کردن یک بحران معنوی است و نیاز به همدلی و راهنمایی دارد، نه دارو و برچسب اسکیزوفرنی.
طبق دستورالعملهای بخش فرهنگی و تشخیصی DSM-5، متخصصان برای اینکه تجربیات یک فرد را به اشتباه بیماری تشخیص ندهند، باید به ۳ اصل پایهای و کلیدی توجه کنند:
۱. بافت فرهنگی و مذهبی فرد (Cultural Context)
اگر فردی در یک قبیله یا یک سنت مذهبی خاص زندگی میکند که در آن دیدن رویاهای صادقه، سخن گفتن با ارواح گذشتگان یا انجام رفتارهای خلسه آور یک امر رایج و پذیرفته شده است، روانپزشک حق ندارد آن را نشانه سایکوز یا اسکیزوفرنی بداند. در واقع، یک رفتار، زمانی هذیان یا توهم محسوب میشود که با فرهنگ و جامعهای که فرد در آن بزرگ شده، کاملاً ناهمخوان و عجیب باشد.
۲. میزان رنج شخصی و ناتوانی (Distress and Impairment)
در اختلالات روانی واقعی (مانند اسکیزوفرنی)، فرد کنترل ذهن خود را از دست می دهد، دچار هذیانهای آزاردهنده می شود، به شدت میترسد و عملکرد شغلی و اجتماعیاش کاملاً نابود میشود. اما در یک تجربه معنوی، حتی اگر فرد در ابتدا دچار شگفتی یا ترس شود، در نهایت این تجربه به او حس آرامش، هدفمندی و ارتقای کیفیت زندگی می دهد و او را از جامعه منزوی نمی کند.
۳. اراده و کنترل (Volition and Control)
بسیاری از تجربیات معنوی (مثل حالات خلسه در طول مدیتیشن یا دعاهای عمیق) معمولا در یک زمان مشخص، با اراده فرد یا در یک مناسک گروهی شروع و تمام می شوند. یعنی فرد میداند کجاست و چه میکند. اما در روانپریشی، توهمات و هذیانها مانند سنگی سنگین بر سر فرد فرود میآیند. او هیچ کنترلی روی آنها ندارد و نمیتواند هر زمان که خواست آنها را متوقف کند.
پس متوجه شدیم حتی سختگیرترین کتاب علمی روانپزشکی هم برای معنویت احترام قائل است، اما چه نتیجه عملی می شود از این موضوع گرفت؟
- به باورهای مذهبی و معنوی اطرافیان احترام بگذاریم
اگر کسی سبک زندگی معنوی خاصی دارد، به انرژیها اعتقاد دارد، مراقبه میکند یا تجربیات شهودی دارد، او را دیوانه یا بیمار خطاب نکنیم. علم روانشناسی امروز می داند که معنویت اصیل، یکی از بزرگترین پایههای تابآوری روانی و سلامت مذهب است.
- بحران معنوی را با اسکیزوفرنی اشتباه نگیرید
گاهی اوقات افراد بعد از یک رویداد بزرگ (مثل از دست دادن عزیزان یا تجربه نزدیک به مرگ) دچار بحران وجودی می شوند. مدام درباره خدا، مرگ و جهان پس از مرگ سوال میپرسند و ممکن است کمی غمگین یا مضطرب باشند. طبق نظر DSM، این آشفتگی، یک بحران معنوی است. این افراد نیازی به بستری شدن ندارند. آنها نیاز دارند شنیده شوند و با یک روانشناس که معنویت را درک میکند گفتگو کنند.
چه زمانی باید نگران شد؟
اگر تجربه معنوی فرد با نشانههای زیر همراه شد، دیگر بحث معنویت مطرح نیست و باید از متخصص کمک گرفت:
* فرد ادعا میکند صداهایی به او دستور میدهند به خودش یا دیگران آسیب بزند.
* فرد به شدت نسبت به خانواده و دوستانش بدبین شده و فکر میکند همه میخواهند او را مسموم کنند یا آسیب بزنند (پارانویا).
* گفتار فرد کاملاً از هم گسیخته و بیربط شده است و نمیتواند یک مکالمه ساده را پیش ببرد.
تغییر رویکرد کتاب DSM در نسخههای جدید نشان میدهد که علم روانپزشکی دیگر در برابر معنویت گارد صلب و سختی ندارد. علم امروز پذیرفته است که تجربیات تحولآفرین روحی، بخشی از ظرفیت شگفتانگیز روان انسان هستند. پس وظیفه ما نیز به عنوان مخاطب عام این است که آگاهی خود را بالا ببریم:با برچسب زدنهای کورکورانه، تجربیات زیبای روحی را سرکوب نکنیم، و با تفسیرهای ماورایی نادرست، مانع درمان به موقع بیماریهای واقعی روانپزشکی نشویم.
شماچی؟ تا به حال تجربه ای داشتید که دیگران به اشتباه آن را نشانه بیماری بدانند؟ یا برعکس، کسی را دیدهاید که علائم بیماری را پشت نقاب معنویت پنهان کند؟ نظرات خود را بنویسید. سپاس از همراهیتان. 09201239987